سیستانیها در گلستان
وبلاگ سیستانیهای گلستانی
عید قربان جشن رهایی از اسارت نفس و شکوفایی ایمان و یقین عید سرسپردگی و بندگی عید نزدیک شدن دلها به قرب الهی بر همگان مبارکباد. در خبرگزاری فارس خبری درج گردیده که توجه شما را به متن خبر و توضیحات جانبی آن جلب مینمایم: در گنبدكاووس؛ بخش موسيقي جشنواره فرهنگ اقوام ايرانزمين برگزار شد خبرگزاري فارس: بخش موسيقي سومين جشنواره فرهنگ اقوام ايرانزمين در شهرستان گنبدكاووس برگزار شد. به گزارش خبرگزاري فارس از گرگان، در سومين جشنواره فرهنگ اقوام ايرانزمين كه از 21 آبان آغاز شده و تا 24 آبان ماه در تالار فخرالدين اسعد گرگاني ادامه دارد آداب و رسوم و ويژگيهاي فرهنگي اقوام ايراني در قالب شش قوميت شامل قوم تركمن، كتول، سيستاني، قزاق، قزلباش و محلي مازندراني به نمايش گذاشته شده است. (ما که هر چه گشتیم و پرس و جو کردیم نام و نشان و اثر و غرفه ای از آداب و رسوم و فرهنگ سیستانی در این نمایشگاه پیدا نکردیم.شاید چشم بصیرت نداشتیم و یا اینکه دوستان اشتباهی به جای دیگر رفته بودند و خبر برای جایی دیگر یا شهری دیگر بوده است) انشا الله که این غفلتها عمدی نباشد و علت آن مشغله کاری و ذهنی و خانوادگی و سیاسی و اقتصادي و ... باشد نه غرض ورزي !!! اینهم نشانی خبر مربوطه در خبرگزاری فارس جناب آقای " جواد قناعت " عصر یکشنبه با تصویب هیات دولت به عنوان استاندار گلستان منصوب گردید. (آخرين خبر: سايت استانداري گلستان تا اين لحظه "سه شنبه ساعت۲۲ "هيچ گونه خبر و اطلاعاتي از اين جابجايي و استاندار جديد را مخابره نكرده و در سايت قرار نداده است گوييا هنوز در شوك قرار دارند و يا اينكه هنوز اين انتصاب قطعيت ندارد يا ....) سوابق در ادامه مطلب... سلام. مدتیه مطلب خاصی واسه نوشتن مد نظر ندارم فقط اومدم بگم اگه به اینجا یه سر بزنید ضرر نمی کنید بهتون قول می دم. نمايشگاه فرهنگ اقوام ايران زمين از ۵ بخش تشکیل شده است: بخش اصلي كه در قسمت نمايشگاههاي دائمي برگزار شده(و با دكور و طراحي جديد بسيار چشم نواز و مرتب و منظم شده و بايد بابت اين كار به مديريت تالار و اداره ارشاد دست مريزاد گفت) 39 غرفه دارد كه بیشتر به نمایش صنایع دستی اختصاص دارد. در این بخش مازندران 3غرفه٬ تهران 4 غرفه ٬ قزوين 3 غرفه ٬ خراسان شمالي 4 غرفه ٬ گيلان 4 غرفه ٬ سمنان 5 غرفه و روابط عمومي ٬ صدا و سيما ٬ مديريت جشنواره٬ طرح اسكان مسافرين ٬ جامعه هتلداران و محيط زيست گلستان هم هر کدام یک غرفه دارند. قسمت بعدي به زندگی اقوام مختلف می پردازد عشایر کرد خراسان ٬ شاهسون اردبیل٬ ایلام٬و مازندرانی ها در این بخش با برپایی چادر نان و غذاهای سنتی خود را پخت می کنند البته قزاق ها و ترکمن های استان هم با برپایی آلاچیق آداب و رسوم خود را در معرض دید عموم قرار می دهند و جای خالی سیستانی های استان این بین هم جای تامل دارد! هر چند گروه موسیقی سیستانی ها با برنامه های شاد خود سیل مشتاقان را به خود جلب می کند اما به جا بود مسئولان میراث فرهنگی استان به این بخش هم توجه ویژه معطوف می کردند. قسمت سوم این همایش که مربوط به جاذبه هاي گردشگري استان هاي مركزي – كهكيلويه و بوير احمد – زنجان – ايلام – كردستان – سمنان – اردبيل – گيلان – گلستان – خراسان جنوبي – چهارمحال و بختياري – مازندران و لرستان است در داخل ساختمان تالار برپا شده است که طبق معمول جای استان سيستان و بلوچستان با آن غناي فرهنگي و صنايع دستي و ميراث فرهنگي ارزشمند خالیست! در بخش غذاهاي سنتي كه پشت تالار يعني قسمت شمالي برپا شده است نیز استان هاي میهمان غذا و سوغاتي هاي محلي خود را در معرض تماشای علاقمندان قرار داده اند. که شامل استان هاي كرمانشاه ٬قم ٬ گلستان(5 غرفه) ٬ اصفهان – همدان و خراسان شمالي است. و اما بخش انتهايي كه پشت قسمت غذاهاي سنتي قرار دارد مختص صنايع دستي استان گلستان است كه با 12 غرفه انواع صنايع دستي موجود در استان را عرضه کرده است. نكته جالب توجه اختصاص 28 غرفه در مجموع براي استان گلستان است كه با توجه به تعداد كل غرفه ها(74 غرفه) حدود 38% نمايشگاه(بیش از یک سوم) مربوط به گلستان است که این امر هر چند موجب خرسندی است اما این در حاليكه براي تعدادي از استانها غرفه هاي كمي در نظر گرفته شده و يا حتي مكاني به آنان اختصاص داده نشده است(البته در مورد حضور آنان در جشنواره اطلاعي نيست شايد خودشان شركت ننموده اند) جای بحث دارد. اين جشنواره از ساعت 16 آغاز و تا ساعت ۲۲ ادامه دارد. سايت اطلاع رساني جشنواره : www.gorganchto.ir پ.ن: خودمانیم ٬ ما هم کم از یک روابط عمومی نداریم و داریم مفتی مفتی برای نمایشگاه تبلیغات میکنیم و یک تنه کار روابط عمومی را انجام میدهیم.خداوند انشا الله حقوقشان را حلال گرداند. سومين جشنواره فرهنگ اقوام ايران زمين امروز در تالار فخرالدين اسعد گرگاني کار خود را آغاز کرد. اين جشنواره برای سومين سال(۸۵- ۸۷ - ۸۸ ) در گرگان برگزار می شود تا مردم استان با آيين ها – صنايع دستي – محصولات – موسيقي و فرهنگ استانها و قوميتهاي ايران آشنا شوند. در محوطه جلوي تالار آلاچيق تركمن – چادر عشاير گلستان – عشاير ايلام – شاهسون اردبيل – آلاچيق قزاق به همراه موسيقي يا صنايع دستي يا خوراكي هاي سنتي برپا شده است. در قسمت غرب محوطه گروه موسيقي محلی غرب گلستان(مازندرانيها) با برپايي تالار چوبی به اجراي زنده برنامه ميپردازند. گروه موسيقي تركمنها نيز در داخل آلاچيق به اجراي برنامه ميپردازند. در جلوي ساختمان تالار و در ورودي محوطه هم گروه موسيقي سيستاني به تناوب به اجراي انواع برنامه ها از قبيل سه چاپي – رقص شمشير – چوب بازي و ... ميپردازند كه طبق روال هر ساله با استقبال گسترده بازديدكنندگان مواجه گرديدند. از نكات قابل توجه حضور گروه موسيقي بختياري بود كه در بعضي اوقات به اجراي برنامه نواختن موسيقي همراه با رقص مخصوص كه نشان از فرهنگ لرها دارد ميپرداختند كه به علت تازه بودن برای بازدیدکنندگان و اجراي موسيقي شاد مورد استقبال بينندگان قرارگرفت و شايد بتوان گفت رقيبي متوسط براي گروه موسيقي سيستاني بود. و اما نكاتي چند از روز اول جشنواره: *با وجود اينكه زمان افتتاح نمايشگاه ساعت 17 بود اما در ساعت 18 يواش يواش مسئولين به داخل تالار آمدند تا برنامه تكراري قبل از افتتاحيه در داخل تالار با سخنرانيها و ديگر امور اجرا گردد و نمايشگاه پس از 4-3 ساعت تأخير و بدقولي افتتاح گردد. * از ساعت 16 حضور گسترده مردم در نمايشگاه مشهود بود اما هنگام ورود به محوطه نمايشگاه با دربسته و 2 باديگارد و يك برگه سفيد كه با خودكار پر رنگ شده و بد خط نوشته شده بود: افتتاح نشده * تاريكي بيش از اندازه محوطه جلوي تالار معضل هميشگي و هرساله بوده و با توجه به برگزاري چنين جشنواره اي و استقبال زياد آن در ساعات شب و احترام به حقوق شهروندي و بازديدكنندگان تدبير ويژه مسئولين را در اين زمينه ميطلبد تا با تأمين روشنايي مناسب هم رضايت بازديدكنندگان را بدست آورده و هم گروههاي مستقر در آن بهتر به انجام برنامه و .. بپردازند و در ضمن امنيت در آنجا بيشتر شود. * در ساختمان تالار و در سالن انتظار غرفه هايي تعبيه شده و هر غرفه مختص يك استان تا به معرفي استان – نقاط گردشگري – ميراث فرهنگي و ساير موارد مخصوص به خود بپردازند.آنچه در اين ميان به چشم آمد اختصاص غرفه فقط براي12 – 10 استان بود در حاليكه انتظار ميرفت از ديگر استانهاي صاحب فرهنگ و هنر نيز غرفه اي باشد به ويژه با توجه به حضور جمعيت فراوان از سيستانيها يك غرفه به استان سيستان و بلوچستان اختصاص يابد اما خبري از اي امر نبود. * امسال بر خلاف پارسال خبري از سفرا و كاردارهاي كشورهاي خارجي جهت شركت در افتتاح جشنواره نبود. * طبق روال هر ساله بازار آش و چای و نان سنتی و دیگر غذاها و خوراکی های سنتی و محلی داغ بود و در جای جای نمایشگاه و محوطه آن بساط فروش و خوردن بر پا بود. 1- اواخر ماه شعبان است و طرحي بنام غبار روبي مساجد براي ماه رمضان.اخبار استان را كه ميبيني مسئولان از ريز تا درشت هر كدام يك جاروي دستي!!! و يك شيشه گلاب و يك تكه دستمال گرفته و جلوي دوربين صدا و سيما همگي به يك صف مشغول گردگيري و نظافت و ... هستند.خدا وكيلي اينها در طول 365 روز سال به غير از اين ايام( و صد البته جلوي دوربين تلويزيون) كي از اين كارها ميكنند؟من كه هنوز نديدم. 2- ميگن امسال سال اصلاح الگوي مصرف است و شعار صرفه جويي سرتيتر همه نشريات و برنامه ها و مراسمات و ... شده است.نمونه اش همين بلوارهاي داخل شهر گرگان است كه شبها چراغها بصورت يك در ميان روشن ميشود تا مجبور شوي جلوي ماشين يك پروژكتور نصب كني.چون در حالت عادي و روشن بودن همه چراغها باز هم با مشكل روشنايي و ديد مواجه هستي واي به حال اينكه يك در ميان هم خاموش كنند.بگردم مسئولين شركت برق را......كجا را نشانه گرفته اند. 3- مكاني را براي احداث كارخانه اي – مدرسه اي – طرحي- شركتي - .... در نظر گرفته اند.در روز موعود و در مراسم شكيل " كلنگ زني"(با كلنگ روبان زده) دايره اي با قطر 1 متر را گچ ريزي كرده و مسئولين با رعايت ارشديت به نوبت مشغول كلنگ زني ميشوند و هر كدام در حد 2-1 ضربه كلنگ و در نهايت 8-7 ضربه بيشتر نميخورد و كسي هم خاكي نميشد(كاري به اجرا يا لغو پروژه نداريم) اما يادم نميرود در كشور دوست و همسايه تركمنستان و در زمان "صفرمراد" خدابيامرز يا همين "بردي اف" در زمان كلنگ زني يك كلنگ عادي مي آوردند و رييس جمهور محترم تا يك چاله به عمق 1 متر درست نميكرد ول كن ماجرا نبود بقيه مسئولين هم جاي خود بطوريكه در مثل ميگفتن كه پي ساختمان را كندند.بد نيست دوستان كمي از همتايان شمالي خود ياد بگيرند. 4- هر سال موقع برداشت محصولات(در هر فصل سال)كه ميشه مسئولين كشاورزي استان با ژستي مردمي و قانوني و ... جلوي دوربين حاضر شده و خبر از خريد تضميني محصولات توسط دولت و شركتهاي تعاوني و ... و به قيمت منصفانه و واقعي و ...ميدهند اما نميدونم چه رازي هست كه هميشه آه و ناله كشاورزان از بابت فروش نرفتن محصولات و يا قيمت بسيار پايين قيمتها بلند است.جالب اينجاست كه اين قصه هر سال تكرار ميشه و كسي هم جوابگوي خلف وعده و يا اظهارات كذب مسئولان نيست. 5- 1/6/88 مشغول تماشاي اخبار بودم كه نكته ظريفي توجهم را جلب كرد: 3% مردم آمريكا كشاورز هستند و با اين عده كم غذا و ميوه 3 قاره جهان را تأمين ميكنند اما 27% جمعيت ايران كشاورز است اما از لحاظ كشاورزي هنوز هم به خارج وابسته ايم.چرا؟ ۶-شبهاي اعياد مذهبي شبكه هاي سيما طبق روال هرساله و تكراري بايد برنامه پخش كنند.يك جشن با حضور تعدادي از مردم(در حد 100 – 50 نفر) - دعوت از چند خواننده - اجراي تر دستي و چشم بندي - اجراي مسابقات بسيار آبكي و اعصاب خرد كن - سخنراني مقام مدعو كه احتمالاً مدير يا رييس يا ... ميباشند - دعوت از چند بازيگر كه فيلم يا سريالشان در همان محدوده زماني مشغول پخش ميباشند و طرح سؤالات كليشه اي و تكراري و ....) و صد البته كسي هم آنها را نگاه نميكنه..... پس چه فايده تهيه و پخش اين برنامه ها....(البته شبكه سبز يا همان استان گلستان در حد تهيه و اجراي همچين برنامه هايي نيست چون اصلاً از اين شبكه و مديرانش انتظار اين حركات سخت و ثقيل!!!!!!!! نميرود.) دیروز شهید حسین تالانه در زادگاهش مینودشت تشییع شد اما .... در هیچ یک از بخشهای خبری صدا و سیما انعکاس نیافت... باز هم مظلومیت و غریبی سيستاني در گلستان... از که باید پرسید: خبرنگاران - مدیران - مسئولان - صدا و سیما - .... در حالیکه خبر و تصویر تشییع پیکر همرزم شهید(صادق تقوي) در ساري از تمام شبكه ها پخش شد. انشا الله که از غفلت باشد نه از ..... هم در شرق استان(مینودشت) و هم در غرب استان(گرگان) در یک زمان شهدای ۲ حادثه تروریستی با هم تشییع و خاکسپاری گردیدند و در این میان شقایقی دیگر از گلهای سیستانی استان به خاک و خون کشیده شد. پیکرهای مطهر شهید حمیدرضا ناصری رییس بازارچه مرزی پیشین(شهر سرباز)در گرگان و شهید حسین تالانه مامور نیروی انتظامی که از همشهریان سیستانی ما میباشند و در ایرانشهر به فیض شهادت نایل گردیدند در مینودشت تشییع شدند. در هفته نامه همزيستي شنبه 17 مرداد در صفحه اول! با عنوان" خبر ويژه "خبر از اعطاي فوق ديپلم يك ماهه به تعدادي از پرسنل انتظامي استان گلستان به نقل از اين وبلاگ داده بودند و با شرح تقريباً كامل و جامع. و اما در شماره شنبه 4 مهرماه در صفحه دوم با عنوان توضيح و تكذيب مطالبي پيرامون صحت و سقم خبر فوق الذكر چاپ گرديده بود و اعلام بي اساس و كذب بودن خبر فوق را كرده بودند. حال با اين تفاسير به ذكر نكاتي چند در اين مورد ميپردازم. در ابتدا بايد از هفته نامه همزيستي تشكر نمايم كه در عين امانتداري مطلب فوق را با اندكي تلخيص و ويرايش و با ذكر منبع نقل كرده(كه در اين مورد خرده اي نميتوان گرفت و سپاسگزاريم) اما اي كاش بجاي نقطه چين هاي متن ،اصل كلمات را قرار ميداد تا خوانندگان دچار سردرگرمي نشوند ( بجاي اين كلمات نقطه چين گذاشته بودند:دانشگاه امام حسين – كميته – پاسدار).نكته ديگر اينكه اين خبر "علي الظاهر" نيست و اينجانب پس از تحقيق به راستي و درستي كامل خبر يقين يافتم. و اما تكذيبيه: نكته اول كه جلب توجه مينمايد اين است كه اين تكذيبيه از طرف هفته نامه همزيستي و مديران آن ميباشد نه از طرف مسئولين نيروي انتظامي استان كه در جاي خود قابل توجه و تعجب ميباشد چون اين عزيزان به محض برخورد با اخبار و تحليلهاي اينچنيني سريعاً و رأساً و بصورت واكنش سريع نسبت به آن واكنش نشان داده و اقدام به چاپ آن و در همان صفحه و همان ستون ميكنند اما در اين تكذيبيه اين مورد وجود ندارد و حتي فاصله زماني 7 هفته اي نيز بر ابهامات اين تكذيبيه افزوده است. نكته دوم نتيجه گيري است كه نشان از بي اساس و كذب بودن موضوع فوق است.سوال اين است:چگونه اين نتيجه گيري معلوم شد؟ آيا با تحقيق و اطلاع رسانی آزاد و تاکید بر اصل چهارم دموکراسی يا با زور و اجبار و تهديد؟ نكته دوم : گفته شده كه عمل و فعاليت شعبه دانشگاه مذكور كاملا بر اساس استانداردهاي علمي و دانشگاهي مرتبط صورت گرفته... خدا را شكر نمرديم و استانداردهاي علمي و دانشگاهي را هم فهميديم.اگر شركت 4 روزه در كلاسها آنهم بصورت نيم بند (اصطلاحاً لق و تق) و شير تو شير در كلاسها و اخذ امتحان (شما بخوانيد مشاوره و شورايي) در حد دبستان و اعطای فوق دیپلم استاندارد است واي به حال دانشگاههاي ما. گفته شده كه نظرات وبلاگ نويس(اينجانب)صرفاً تخيلي و بر اساس اطلاعات مغرضانه بوده است. خوب است عزيزان با اندكي پرس و جو از پرسنل ناجا در اين مورد تحقيق نمايند خصوصاً در مورد عنوان" سرگرد مجازي" كه به اين عزيزان اطلاق گرديده است كه اسامي تعدادي از آنان موجود ميباشد(در صورت نیاز و درخواست اعلام میگردد).در ضمن از كي تا حالا اين وبلاگ نسبت به ناجا مغرضانه برخورد كرده است؟آيا بيان بدعتها و پديده ها و بروز عجايب غرض ورزانه است؟الله اعلم در پايان باز هم متذكر ميشوم كه تمامي مطالب فوق صحت داشته و حتي برگزاري دوره هاي ليسانس هم در دستور كار قرار گرفته است كه انشا الله فوق ديپلمه هاي مذكورعزيز از لحاظ ادامه تحصيل به بن بست برخورد نكرده و كماكان پله هاي ترقي را طي نمايند در ضمن خواهشمند است به این عزیزان اطلاع رسانی شود تا حداقل نام رشته تحصیلی خود را بدانند و حفظ کنند تا در برابر سوال:جناب سرگرد رشته تحصیلی شما چیست؟ به من من و اهم و اوهوم نیفتند و جواب آن را به چند تلفن به دوستان همکلاسی دیگر و در نهایت به پس از چند روز دیگر واگذار ننمایند. البته بايستي در اين زمان هم مقايسه هايي داشته باشيم.بين اين عزيزان میانسال و کهنسال! و نيروهاي جوان كه مايل به ادامه تحصيل هستند اما بنا بر دلايلي(كارشكني و حسادت فرماندهان و رؤسا – بخشنامه هاي سازماني – فشردگي كارها و تداخل كلاسها با آن ) قادر به ادامه تحصيل نبوده و يا با زحمات و مشقات فراوان تحصيل كرده و در پايان تحصيل نيز بايد دلهره قبولي مدرك و اخذ درجه و يا عدم قبولي مدرك و بر باد رفتن چند سال تحصيل و هزينه دانشگاه و .. را داشته باشند كه صد البته تبعيضي هضم ناشدني است. باز هم از جناب آقاي تاج محمد كاظمي مدیر مسئول و سردبیر و ساير عوامل هفته نامه همزيستي كه بخاطر چاپ مطلب فوق مجبور و ملتزم به اعلام تكذيبيه(صد البته بجاي نيروي انتظامي) شدند پوزش خواسته و از آنان طلب بخشش مينمايم. در پايان از دوست عزيزمان كه تمامي مطالب فوق را با كمك ايشان تهيه كرده و نگاشته ام تشكر مينمايم. این هم اصل خبر: دانشگاه 1 ماهه دیشب به منزل عزیزی از نیروی انتظامی رفته بودم و با همدیگر صحبت از کار و زندگی و ابر و باد و مه و ... میکردیم. در بین گفته هایش مطلبی را گفت که مو را بر تنم سیخ - دهانم را تا بناگوش باز - مخم را ۶ ریشتر لرزان و ... کرد. در محل کار و در بین همکاران این عزیز اطلاعیه ای گذاشته میشود مبنی بر ادامه تحصیل کارکنان در دانشگاه امام حسین واحد گرگان!!!! و شرایط آن این بود: سنوات خدمتی بالای ۲۰ سال - دارا بودن مدرک دیپلم - پرداخت مبلغ بیش از ۲۰۰ هزار تومان! (البته کارکنان کمیته سابق نصف مبلغ را پرداخت نمودند که خب از مزایا و الطاف پاسدار بودن است) خلاصه آموزش شروع شد و بعد از ۱ ماه !!!!!! دیدیم دوستان خندان و بشاش صحبت از امتحانات و قبولی و اخذ مدرک فوق دیپلم میکنند.زمانی که پیگیر ماجرا شدند کاشف به عمل آمد که اینان در روزهای جمعه به کلاس رفته و پس از ۴ جلسه(۴ جمعه که همان یک ماه است) و اخذ امتحانات طاقت فرسا و سنگین و ثقیل و قبولی در آن موفق به اخذ (واژه اعطاء بهتر است) مدرک فوق دیپلم گردیدندو پس از چندی نیز از حقوق و مزایا و سایر حقوق حقه خود برخوردار گردیدند. آقای علی کردان یادت بخیر.کجایی که بیایی و اسلاف خود را ببینی و به ایشان بابت اینهمه سعی و تلاش در فراگیری علم تبریک و تهنیت و خسته نباشی بگویید. بنده که از دیشب تا الآن گیج و منگ و مدهوش شده و لحظه ای از مدرک دانشگاهی خود که با خون دل و مشقتهای بسیار آن را اخذ نموده ام چشم بر نمیدارم و پیش خود میگویم چقدر این دو مدرک با همدیگر متفاوت و نا همگون و ... هستند. برادران وزارت علوم و ...واقعاْ اگر تحصیل آنهم در دانشگاه اینگونه است که خب اطلاع رسانی کنید بنده و فک و فامیل و دوستان و دیگر وبلاگ نویسان عزیز و متعهد حاضریم ۳ برابر مبلغ فوق را داده و در ۳ برابر زمان فوق هم تحصیل نموده و مدرک اخذ نماییم (یا اعطاء نمایید). آخرین خبر : صحبت از برگزاری دوره کارشناسی در این دانشگاه!!! و اعطای مدرک لیسانس به همین عزیزان شده است.(احتمالاْ در طول ۸ جمعه که همان دو ماه است) پیدا کنید پرتقال فروش ببخشید مدرک فروش را. مهر که میاد برای همه بزرگترها خاطرات شیرینی زنده میشه که با یادآوری آنها به عمق دوران کودکی و نوجوانی میروند. اول مهر که از تلویزیون چندین مراسم آغاز سال تحصیلی با انواع زنگها(زنگ برقی و چکشی و ممتد و منقطع و ...) دیدم خاطره ای برایم زنده شد که فکر نکنم تا آخر عمرم آن را فراموش کنم. در یکی از سالهای دبستان که در روستا بودیم روز اول مهر ما را به صف کردند جهت کلاس بندی. در آن مدرسه و برای آن مقطع ۲ کلاس و ۲ معلم بود یکی سیستانی و یکی فارس. ابتدا معلم فارس گفت تمامی دانش آموزان فارس سمت چپ و تمامی دانش آموزان زابلی! سمت راست.بعد لیستی در آورد و اسامی دانش اموزان فارس(که از قضا اکثریت شاگرد زرنگ و با هوش بودند) را نوشت و گفت من معلم شما هستم! با آنکه سنم کم بود و بر طبق قاعده نباید چیزی می فهمیدم اما تلخی تبعیض را با اعماق وجودم حس کردم.هر چند سال بعد همین موضوع هم تکرار شده با این اختلاف که عده ما کم بود و ۴-۳ دانش آموز فارس هم به ما اضافه شد اما از نوع کم هوش. به هر حال خوشحالم که در آن دو سال معلمان دلسوزی نصیبمان شد که هنوز که هنوز است به یادشان هستیم و قدردان زحمات آنان که همیشه این تبعیض را غیر مستقیم به ما گوشزد میکردند و همان شد باعث کوشش و تلاش و ترقی و پیشرفت ما. عطر دلانگیز ایمان در دلها به مشام میرسد. گلبوتههای صبر و مبارزه با نفس در جانها شکفته میشود. روز عید فطر همه چیز رنگ و بوی خدایی دارد. هر چه اعمال نیک، تقوا و پرهیزکاری انسان بیشتر باشد، در روز عید به خدا نزدیکتر و عطر و بوی عید برای او دلپذیرتر است. عید فطر زمان شکفتن گلهای ایمان در دل و جان انسان است. تحفه خداوند به مؤمنانی است که با سلاح روزه به غبارروبی خانه دل پرداختهاند. آنان که پلیدی را از جان خود بیرون راندهاند و به جای آن اخلاص و ایمان را جایگزین کردهاند. آری عید سعید فطر روز تولد دوباره انسان است. درباره ی کفشی که در گذشته مردم سیستان می پوشیدند اطلاعات چندانی در دست نیست اما آنچه از تحقیقات و شنیده های خودمه براتون می ذارم. در گذشته مردم سیستان نوعی کفش می پوشیدند از جنس چوب که این کفش آن طور که گفته شده شکیل و زیبا بوده است. این کفش به دلیل مرغوبیتی که داشته بیشتر توسط قشر مرفه و اشراف پوشیده می شد و زمانی که فرد با آن راه می رفت چوب کفش صدایی شبیه کَب کاب می داد. امروزه مثلی بین مردم این قوم که به ادبیات مردم ایران هم راه پیدا کرده رایجه که می گن فلانی چه دَب دَبه و کَب کَبه ای داره که این مثل برمی گرده به همین امر که وقتی این صدا در خیابان های شهر شنیده می شد نشان از عبور فردی از طبقه ی اشراف و بزرگان شهر بوده است. این کفش از چوب نوعی درخت به نام داز (درختي شبيه به نخل زينتي)که در مناطق جنوبی سیستان و بلوچستان رشد می کنه ساخته می شد. البته هنوز در مناطق جنوبی این استان هنرمندانی هستند که با برگ های این درخت صنایع دستی مانند گلدان، اسباب بازي برای بچه ها ، كيف و كفش می سازند. شب جمعه بود؛ گفت و گویی در لحظاتی ناب وارد شدم بر کریم ، با دستانی خالی از حسنات و قلبی تهی از سلامت ..... در هر فرهنگ و ملتی شخصیتهای افسانه ای و معروفی هستند که برای اون فرهنگ و در مواردی برای دیگر مردمان هم آشنا و دارای معنی خاصی هستند. در فرهنگ سیستان نیز شخصیتی افسانه ای وجود دارد که برای مردم و اهالی این فرهنگ مفهوم و جایگاه خاصی دارد. مَد راز ما ( m`ad raz maa ) موجودی که ظاهراً نه خیر است و نه شر. در مورد او افسانه های بسیاری شنیده ایم. از قد بسیار بلند و پاهای بلند و کشیده ای که دارد .بطوریکه میتوان از بین پاهایش گذشت. خیلی اشخاص هم ادعای دیدن او را دارند البته بیشتر مبهم و غیر واضح و در گرگ و میش شب. نظر شما چیست؟ اگر اطلاعات بیشتری دارید خوشحال میشویم برای آشنایی بیشتر خودم و دیگر عزیزان علاقمند آنها را ارسال کنید. از کلیه اندیشمندان و عالمان سیستانی و دیگر عزیزان مطلع و آگاه دعوت میشود اطلاعات و دانستنیهای خود را در این زمینه برایمان ارسال تا به دیگران منتقل کنیم. خواندن خاطرات پایین را برای کودکان و افراد زیر 18 سال و بالای 55 سال ممنوع اعلام میکنم.با اینکه به آزادی بیان اعتقاد داشته و احترام قائل هستم اما به علت صحنه های خشن و بی ادبی موجود در آن صلاح بر این امر میباشد. در غروب غم انگیز جمعه و قبل از سریال جومونگ امیلی برونته در وادی ناهارخوران عبید جرجانی را دید اندر تفکر و تعمق. سبب را پرسید.عبید آه بلندی کشید و نگاهی به افق کرد و گفت:هیچ مگو که اندک زمانی را در زندان باکینگهام بودم اما برایم سالی چند بگذشت.امیلی با تحیر پرسید چرا؟سبب چه بود؟به چه جرمی ؟و.... و عبید سخن را آغاز کرد...... در یکی از روزها که از تعطیلات آخر هفته از ساحل جیحون برمیگشتم دیدم گزمه دوپا سوار حکمی از جانب داروغه و قاضی شریح آورده مبنی بر تخریب و تحریق چاپارخانه و چاپارها توسط اینجانب و ایضاً دستگیری و جلب.من هم بر اساس حساب پاک و محاسبه چه باک به نزد قاضی شریح رفتم.ایشان هم اتهام را به اینجانب تفهیم(همان فهماندن است) کردند و ما هم زدیم زیرش.به هر حال دلمان خوش بود که کارها در عدلیه ماهها و سالها طول کشیده و حالاحالاها باید برویم و بیاییم.به ناگاه و برای اولین بار در طول یک ساعت که دادسرایی و دادستاندن تمام گشت از بنده طلب چندین کیسه زر به عنوان وثیقه و گرو کردند که چون بنده چند دانه ای سکه نقره بیش نداشتم بنده را به زندان باکینگهام فرستادند و اما زندان باکینگهام.... زندانی در یک فرسخی لی لی پوت میباشد که از تمامی دار و دسته ها و متخلفین و خاطیان دارد.دارای چهار برج و چندین بارو میباشد. رییس آن را ندیدم اما گزمه های آن یک جوری بودند گوییا "عبدالله اوجالان" را دیده اند.در ابتدای امر که بنده را از خنجرهای پرنده و تیرهای سمی و سیانور و ششلول و R-P-G-7 تهیدست نمودند و سپس مشخصات شخصی و طایفه ای بنده را پرسیدند(به گمانم تا 7 نسل قبل و بعد از من را پرونده دار نمودند) و سپس تمامی انگشتان دست و پایم را آغشته به جوهر مشکی کرده و بر پوستهای آهو نهادند.گفتند برای یادگاری آنها را نگه میدارند. در ابتدای ورود به سالن در بند شدگان یکی از آنان که گویا حال خوبی نداشت و چشمانش متورم گردیده بود(بعدها فهمیدم که ماده ای بنام تریاک را از محوطه زندان ابتیاع کرده و استعمالیده بود)و از اهالی ولایت "پابند و متخلص به پابندی" به من نزدیک شد و گفتا: هی بچه قرتی هر چی پول داری رد کن بیاد.اون پیرهنت هم مال منه. تا کنون اینهمه بی ادبی و بی نزاکتی و رفتار خلاف شئون انسانی را ندیده بودم و نمیتوانستم تحمل کنم بناگاه دستم بی اختبار رفت بالا و شششششششترق ............... دیدم جوانک چرخی به دور خود خورده و مانند گوجه له شده٬ کف زمین پهن شد و 4 تا گنجشک فربه بالای سرش مشغول چرخیدن و جیک جیک کردن هستند(یادش به خیر شرکت در کلاسهای رزمی جکی چان و از همه مهمتر دیدن مسابقات کاپ آزاد رزمی در کنار پاساژ مروارید در 2 ماه گذشته و فراگیری فنون رزمی در اینجا به کار آمد).یک آن دیدم از گوشه سالن 4 گانگستر با نانچیکو و شمشیر و نیزه ،سوار بر اسب به قصد حمله و تهاجم بسوی من می آیند.در مثال آیندگان هوا پس بود باید چاره ای می اندیشیدم.به یاد پدربزرگ و دلاوریهایش افتادم و .... ""آی نفس کش، من از گروه دامول و جومونگم.من از جان فدایان گوگوریو و سوسانو! هستم.من هم رزم ئوری و موری و .... هستم .چه کسی یارای مقابله با مرا دارد....... "که ناگاه دیدم عده دیگری از جناح چپ آمدند و گفتند کیست اهل جولبونگ و گوگوریو؟ کدوم ...... میخواد جومونگی را بزنه؟نزاییده کسیکه .............. والخ. گروه اول که این پهلوانان و یلان و هیکلها و خصوصاً شمشیرهای و زره های فولادین را دیدند قافیه را باخته و به کناری خزیدند و البته دوست جوانشان را که خماری از سرش پریده بود را نیز بردند. زندانبانان که به رؤیت این نزاع مشغول بودند و گوییا فیلم سینمایی "تغییر چهره" (نیکلاس کیج و جان تراولتا ) را نگاه میکردند و فقط نظاره میکردند پس از ختم غائله به داخل آمدند و مرا به مریضخانه بردند تا مبادا آسیب دیده باشم. طبیب مرا معاینه فرموده و گفتا برادر جان اگر دعوا کردی دو نفر را با یک چاقو نزن.تعجب کرده و سبب را پرسیدم بگفت: چند وقتیست که یک بیماری بنام " ایدز" به اینجا آمده و با اندک تماسی منتقل شده و میکشد .برای همین هم اگر دعوا کردی و یک نفر را با چاقو زدی برای نفرات بعدی از چاقوهای دیگر استفاده کن تا مبادا این بیماری گسترش یابد.من هاج و واج که چه فرقی بین چاقو خوردن و مردن است با ابتلا به بیماری و مردن.اینها به کنار گوییا اینجا به وفور تیزی پپیدا میشود و برای هر تعداد نفرات که خواستی چاقو بزنی، تیزی هست. پس از اتمام کار در مریضخانه به محوطه برای هوا خوری رفتم.در گوشه ای دیدم که عده ای مشغول رد و بدل کرن سکه زر و بسته های کاغذین هستند که بعدها فهمیم از مشتقات گیاه خشخاش و در انواع مختلف جامد و پودری و به رنگها مختلف و به نامهای تریاک و حشیش و هرویین و ... است.گوییا بازار خلافکاران در اینجا بسیار گرم و دارای مشتریان فراوان و دست به نقد هستند. در هر گوشه ای هم عده ای خاص مشغول صحبت کردن و نگاههای مرموز هستند که گفتند اینان باندها و گروههای مخوف هستند و دارای یک رییس و یک نایب رییس و الباقی هم نوچه هایشان میباشند.کارشان زورگیری و برپایی دعوا و تسویه حساب و .... میباشد. در هنگام خواب سرم بسیار درد گرفته و رهسپار مریضخانه گشتم که شخص دیگری آنجا بود و مشغول بازگشتن . در دستش چیزی را دیدم که نشناختم.پس از معاینه و خورانده شدن قطعه ای به شکل سکه کوچک و سفید که مسکن مینامدند طبیب گفت راستی کانـ.... نمیخوای؟گفتم نمیشناسم.چیست؟گفتا یکی از وسایل جلوگیری از حاملگی است و برای مردان استفاده میشود و همین الان آن نفری که در راه آمدن به اینجا دیدی، گرفت.با حیرت و شگفتی بسیار گفتم اینجا به چه کار می آید؟که با لبخندی ملیح رویش را برگرداند و گفت میتوانی بروی اما اگر بهش نیاز پیدا کردی هر وقت خواستی میتونی بیایی.من هم همچنان مغشوش و متعجب و پریشان از این موضوع به اتاقم برگشتم و سریعاً به خواب رفتم.در نیمه های شب صدا ها و حرکات مشکوکی از دو نفر شنیدم و دیدم اما چون مسکنش قوی بود و خسته بودم و چشمانم خوب نمی دید بی خیال شدم. فردا صبح دیدم که انجمن شاعران مرده طاقت دوری بنده را نداشتند 10 کیسه زر را برای وثیقه آوردند. پس از پایان کارها و تحویل گرفتن وسایل، اتفاقات دیشب به ذهنم رسید.شرح ماوقع را برای زندانبان گفتم و پرسیدم که موضوع چه بود؟شانه ای به بالا انداخته و به اطراف نگاه کرد و گفت آی کیو همان قضیه کانــ... است دیگر و شرح ما وقع را گفت.همانجا حالت تهوعی به من دست داد که تا عمر دارم فراموش نخواهم کرد. در مسیر آمدن بودم و از کنار زندان که میگذشتم به یاد حرفهای قاضی القضات اسبق اقتادم که صحبتهای شیرینی از فضای فرهنگی و سالم موجود در دارالتأدیب ها و زندانها میکرد و دیگران برایش کف زده و هورا می کشیدند و منتظر حرفها و کارهای قاضی القضات جدید هستم. توضیح و پی نوشت و ...: هر گونه تشابه این مکان و موضوعات و حوادث فوق را با زندان امیر آباد گرگان قویاً تکذیب مینمایم و هیچکدام واقعی نیستند .بررسی صحت و سقم مطالب فوق را به خانم مارپل می سپارم تا با تشکیل هیأت تحقیق ابعتاد مختلف ان را بر همگان روشن نمایند. هیأت تحقیق شامل: خانم مارپل – مارکوپولو – سر چرچیل آنگلوساکسون – کلانترالاصلاحات به اینجا (وبلاگ سیستان من) مراجعه کنید 1- در یکی از روزهای به اتهام ... به شورای حل اختلاف در..... احضار میشوی در حالیکه روحت از ماجرا خبر ندارد. میروی آنجا میبینی بعله شاکی داری این هوا قد و هیکل و یال و کوپال اما با چوبهایی در زیر بغل.گوییا سکته ناقص کرده.خلاصه راحت مینشینی و به بازجویی پاسخ میدهی.در حین جواب دادن به یک سوال ناگهان میبینی که در صحنه ای از فیلم تغییرچهره هستی و شاکی به هیبت جکی چان درآمده و با چوب ها و پاهایش مشغول نوازش دادن اعضا و جوارح شماست.خلاصه شما هم که بچه مثبت و بهت گفتن که درگیر نباید بشی.مثل بچه آدم! مینشینی و میذاری که قشنگ قولنجت را بشکنند فقط به منشی میگی که : خانم داره فحاشی و حمله و ضرب و جرح میکنه اینها را صورتجلسه کن.پس از پایان بازجویی و نوشتن 8-7 خط منشی بهت میگه بیا پایین برگه را امضا کن(در حالیکه 8-7 خط دیگه خالی مونده.شما هم با کمال اعتماد و اطمینان به قوه قضاییه و ترازوی عدالت معروف امضا میکنی و شما را از اتاق بیرون میفرستند.بعد از 3-2 دقیقه که برای پرسیدن سوالی وارد اتاق میشوی میبینی که بععععععععععععله.خانم منشی مشغول قلم فرسایی و نوشتن فیلمنامه کیک بوکس۷(فرانکی) و شرح سه راند مبارزه جانانه شما و جکی چان است.وقتی اعتراض میکنی و میگی که چرا؟ میگه:به شما ربط نداره من میدونم که چی دارم مینویسم و خلاصه هم از در "شلاته"(shlatah) میخوری و هم از دیوار. قربون اون ترازو برم.فکر کنم یک کفه اش فلزی باشه و کفه دیگه اش کائوچویی بعضی مواقع سبک و سنگین میشه. 2- روز 27 تیرماه سوار بر تاکسی در یکی از چهارراههای شهر پشت چراغ قرمز هستید که پیرمرد ویولون زن می آید و طلب پول میکند.یکی از مسافران میگوید :مشدی لااقل یک آهنگی – آوازی چیزی بزن تا دستمان داخل جیبمان بره. پیرمرد نگاهی عاقل آنقدر سفیه معروف میکنه و میگه:امروز شهادت امام موسی کاظم(ع) است.برای همین هم نمیزنم و فقط آمدم که پول جمع کنم.شما هم مدهوش ٬میمانی و این همه احساس مسئولیت و تدین و ...مختان هنگ میکنه. 3- در محفلی با یکی از فرهنگیان مشغول گپ و گفت هستی.میگوید به ما میگن که پرونده تحصیلی دانش آموزان را با خود نویس بنویسید تا ماندگاری زیادی داشته باشد.بابا خود نویس پدرمان را در میاره اگه ذره ای لک بیفته کاغذ خراب میشه و باید دوباره بنویسیم.پدرمان درآمد.نمیتونیم. گفتم خب پس چکار میکنید؟میگه هیچی از روان نویس استفاده میکنیم درسته که بعد از مدتی پاک میشه اما کارمان راحته.در ضمن بعد از مدتی هم جای ما را عوض میکنند و ..... . بگردم اینهمه فداکاری و عشق معلمی و ... 4- آنفلوآنزای نوع A هم آمد(راستی چرا به جای خوکی بهش A میگن؟) و انواع روبوسی و دست دادن هم مد شد:روبوسی از فاصله 20 متری – بوسیدن شانه ها – دست به سینه سلام کردن – تعظیم به شیوه جومونگ و بر و بچ – هیتلری – ورزشکاری – نظامی – داش مشدی – دست داخل جیب و ... بگردم ابتکار(خانم ابتکار را نمیگم) و سلیقه را. 5- در یکی از روزهای تیرماه از خیابان شالیکوبی(همان ولیعصره منتها در طول ماه یکبار هم این اسم به گوشت نمیخوره) رد میشوی(البته با سری پایین و چشمانی که موزاییکها را میشمرد که مبادا به گناه بیفتی و ...)به جلوی برج تأمین اجتماعی میرسی ناگاه n تا پارچه و تراکت و ... بر در و دیوار تأمین اجتماعی میبینی مبنی بر تبریک به رییس جدید و تشکر از رییس اسبق آن هم از پارچه هایی در حد ابریشم و زرق و ورق و رنگین و اوووووه.بگردم دولت مردمی و خدمتگزار را .پس چی شد اونهمه بخشنامه و ... در مورد صرفه جویی و خودداری از تشریفات. 6- به همراه یکی از دوستان به یکی از مراکز ناجا مراجعه میکنی و با خیل عظیم ارباب رجوع مواجه میشوی.پس از چند ساعتی!!! که نوبتتان میشود به جناب سروان میگی:سر شما خیلی شلوغه.چرا نیرو ندارین؟ مأمور نفس عمیقی کشیده و نگاهی کرده میگوید:دلتان خوشه.نیرو کجا بود.وقتی فرمانده ناجا میگه مأمور من باید به اندازه 4 نفر کار کنه شما خودت تا ته قضیه را بخوان.البته اگه به اندازه 4 نفر هم حقوق بده میشه اما وقتی حقوق خودت را هم به زور میگیری(البته اگه به اشکال مختلف کم نکنند)دیگه توقع چی را باید داشت.شما هم دلتان به حالش سوخته و برایش چه دعاها که نمیکنید. 7- در یکی از خیابانهای سطح شهر مشغول گاز دادن ماشینتان هستید که میبینید عده ای مشغول گفتمان و تریبون آزاد از نوع اکشن هستند و عنقریب همدیگر را خاک انگین کرده و به سرو صورت همدیگر دست میکشند.کمی جلوتر به ایستگاه پلیس میرسی.به سرباز (تنها مأمور موجود در ایستگاه!!!) میگویی جلوتر درگیری شده برو و غائله را ختم کن. میگه به من چه.زنگ بزنید به 110 تا آنها به فرماندهی گرگان پیج!! کنند و آنها هم به کلانتری ..1 اعلام کنند و کلانتری ..1 هم به ما دستور بده تا بریم.ماشاءالله بگردم روال اجرای قانون را.پس بگو چرا تا ما برای کاری زنگ بزنیم بجای 12-10 دقیقه استاندارد حضور پلیس باید چیزی در حدود 40-30 دقیقه(و شاید هم بیشتر)با لبخندی ملیح در انتظار مجریان قانون باشیم. 8- شنیده بودیم که در ادارات بخور بخور هست اما نه اینقدر دیگه.یکی از رؤسای ادارات استانی میهمانی برپا نموده و کلیه مدیران و معاونین استانی خود را نیز دعوت نموده.بر پایه اخبار نشت کرده از جلسه!!! فوق آقایان حدوداً50 کیلو گوشت مرغ را بریان و تناول نموده اند.هر چقدر فکر کردم که این 30 نفر چگونه توانسته اند این مقدار را بخورند عقلم به جایی نکشید.شما بگویید چطور؟ تا چند سال پیش هر وقت مناسبتی بود فقط نهادها و مراکز دولتی و مذهبی برگزار کننده آنها بودند و اینطوری جا افتاده بود که متولی برگزاری مراسمها فقط ادارات و مساجد و دیگر نهادها و مراکز هستند. اما الان چند ساله که در اعیاد و مراسمات هم اعیاد و هم سوگواریها مردمان این مرز و بوم بصورت خودجوش و بقول معروف "دلی" نسبت به برگزاری و شرکت در این برنامه ها رغبت و تمایل و اشتیاق نشان میدهند بهترین نمونه جشن نیمه شعبان است که از چند روز پیش همه در تکاپو و تلاش برای این عید هستند.کسبه و بازاری - خانواده ها - همسایه ها - مغازه دارها ،همه و همه با آذین بندی و چراغانی و نصب پرچم و بنر و تراکت و آماده کردن سور و سات شیرینی و شربت و مداحی های ویژه این ایام سعی در سهیم شدن در این جشن اسلامی و ملی را دارند. همگی با ذوق و شوق خاصی همکاری می کنند از پیرمرد 75 ساله مغازه دار سرکوچه با همان عینک ته استکانی و کمرخمیده تا کودک 3 ساله طبقه پایینی با اون تاتی کردنهاش. فقط خدا نکنه این شب ها شیطون بره تو جلدمون آهنگهای نامناسب گوش بدیم و واسه دختر همسایه چشم و ابرو نازک کنیم و اصل قضیه که یه انتظار شیرینه واسه یه موعود از یاد ببریم. دلدادگی به آقا هم جنبه و ظرفیت میخواد هم اخلاص و صفا. أَللهُمَّ عَجِّل لِوَلیِّکَ ألفَرَج عیدتان مبارک - همانطور که میدانید وب سایت دکتر ناصری و یا هر عنوان دیگری که داشت و در ایام انتخابات تقریبا به شکل ناقص و غیرحرفه ای فعالیت میکرد ٬ غیر فعال گشته(دقیقا بعد از انتخاب ایشان) و عملا از فرصت ارتباط نزدیک و بلافصل و بی واسطه با موکلین خود استفاده نمیکند.(کاری که نمایندگان دیگر به بهترین نحو و شکل ممکن و با سایتهای فعال و فراگیر انجام میدهند)البته نباید از رابطه نه چندان گرم و صمیمانه دکتر ناصری با اصحاب رسانه بخصوص نشریات و خبرگزاریها گذشت در مقایسه با اسلافشان که آب خوردن و ملاقات های تصادفی را آنچنان آب و تاب میدهند که گوییا ... .به هر حال دکتر عزیز ما خودش بهتر میداند که در این وانفسای روزگار تعامل و ارتباط با ارکان چهارم دموکراسی امری بس مهم و حیاتی است. - در حوادث اخیر کشور و گرگان نکته ای جالب به ذهنم رسید و آن اینکه هیچ یک از نمایندگان استان علی الخصوص دکتر ناصری و دکتر طاهری در رابطه با آن اظهار نظر نکردند.یعنی نه محکوم کردند و نه حمایت.البته با توجه به نقش فعال طرفداران یکی از این عزیزان در لابلای حوادث(دقیق نمیگویم!!)میشود موضعشان را حدس زد. - معمولا در استان گلستان و مهمتر از همه گرگان رسم است که وقتی انتخاباتی در پیش است(ریاست جمهوری - مجلس - شورا) از همان اول اشخاص ترفیع بگیر مشخص میشوند .کسانی که برای یک کاندیدا فعالیت بسیار میکنند پس از به ثمر نشستن اقدامات و پیروزی ایشان در ادارات و سازمانهایی که مشغول به کار هستند به نحوی ارتقا یافته و اصطلاحاً ترفیع میگیرند که امری بدیهی و شناخته شده است.حال باید این سوال را از دکتر ناصری پرسید که الحق و الانصاف از حلقه ۲ و ۱ مبلغان و فعالین انتخاباتی شما چند نفر به پست های بالاتر دست یافته اند؟خدا وکیلی به تعداد انگشتان یک دست هم میرسد.ما شاهدیم که پس از انتخابات مجلس نیروها در حد مدیر کل و ریاست و مدیریت جابجا میشوند و شده اند.اما در مورد دوستان و نزدیکان شما آیا عده ای به یک پست بالاتر هم رفته اند؟فرق شما با دیگر نمایندگان چیست؟ - زمانی که در سالهای نه چندان دور (اگر اشتباه نکنم)حدوداْ ۷۹-۷۸ سنگ بنای حسینیه سیستانیها در ابتدای شهرک حافظ به همت عزیزان و بزرگان گذاشته شد پیش خود گفتیم که ایول بالاخره پایگاهی برای انسجام و وحدتمات درست شد.پس از افتتاح و شروع به کار متاسفانه توجه چندانی به جوانان و برنامه های جذب کننده آنان نشد در حالیکه اماکن مذهبی از بهترین فضاها در جهت پر نمودن اوقات فراغت و بروز استعدادها میباشد.به بقیه کارکردها و تواناییها کاری ندارم اما هیات امنا را دعوت به یادآوری تصمیم گیریها و برنامه های فرهنگی - هنری و ورزشی که در ابتدا مطرح کرده بوند میکنم.حیف از پتانسیل عظیم و گسترده اساتید و مربیان علمی و هنری و ورزشی این خطه نیست.با اندک برنامه ای میتوان هم جوانان را جذب کرد و هم مربیان و اساتید را بیشتر معرفی نموده و در حقیقت به فرزندانمان یاری رسانیم.یادمان نرود که آنان محتاج ما نیستند ما محتاج آنان - فکر - فن - استعداد و نبوغ آنها هستیم. - چندی پیش از بلوار الغدیر عبور مینمودیم که جلوی محوطه چارشنبه بازار ناگهان حس نمودیم که در آسمانها مشغول گشت و گذار با حوریان و رصد کره زمین و نسکافه خوری با ساکنین کهکشان K-D هستیم اما پس از لحظه ای با شدت به عالم مادی و روی کره زمین بازگشتیم و صد البته روی سرمان غده ای هم درآمد.قضیه از این قرار بود که کارگران خدوم شهرداری مشغول احداث سرعتگیر در دو طرف بلوار بودند.نکته جالب اینکه سرعت گیر که چه عرض کنم موانع پیست موتور کراس و پیست اسکیت بود.ارتفاع روی سرعتگیر از کف خیابان حدوداْ نیم متر میشد.جالب اینکه هیچ اثری از تابلو خطر و کارگران مشغول کارند و رنگهای زرد و سفید مخصوص سرعتگیر هم نبود.خلاصه قضیه بخیر گذشت اما پس از آن ماجرا جلوبندی خودرو را درست نمودیم. - دیدار با مدیر درمان و کارشناسان تامین اجتماعی استان به مناسبت هفته تامین اجتماعی -بازدید از زندان مرکزی استان گلستان(گرگان-امیرآباد) بازدید از مجموعه اداره پست استان گلستان شرکت در مراسم گرامیداشت روزهای کارگر ـ پرستار و ماما در بیمارستان حکیم جرجانی گرگان » دیدار با مديرعامل شركت توزيع برق گلستان شرکت در مراسم گراميداشت روز صنعت و معدن *نشان به آن نشان که تعدادی از دوستان از آن! گزارشها و مطالب نوشتند و سپس با حکم مربیان دو تیم به کیسه بوکس و میت و ... ورزشکاران عزیز تبدیل شدند. سخت مشغول تفکر و تامل بود. به او گفتم تو را چه شده؟ با نگاهی عاقل اندر سفیه ! گفتا: در روزهایی که به قصد تلذذ و صفا به کنار جیحون رفته بودیم و از عوالم سیاست و ادبیات و مسابقات شبانه کاپ آزاد رزمی در خیابان شالیکوبی جنب پاساژ مروارید بدور بودیم آنگونه برایمان زیرآبی رفتند و ما را بی گناه به سیخ کشیدند و ..مان را آسفالت کردند.اما امروز در فاصله ۵ دقیقه چشممان به شاهین الاصلاحات و کلانترالاصلاحات افتاد که به یک سمت میرفتند با خود گفتم واویلا امروز دیگر چه خبر است و چه مصیبتی است که در آن واحد این دو را باید ببینیم. دیشب شبکه سه مستندی پخش کرد از درگیریهای ۶بهمن سال ۶۰ آمل و ماجرای معروف ۱۰۰۰ سنگر. ناگهان یاد نکته ای افتادم. در بهار سال ۵۸ هم در همین منطقه گنبد نیز منافقان بنام خلق ترکمن به درگیری مسلحانه علیه نظام پرداختند که توسط نیروهای انقلابی و سپاه و ... غائله ختم شد. اما جالب اینجاست که در این سالها حتی یکبار نام و اسمی از این ماجرا برده نشد.نه خاطره ای- نه مستندی - نه فیلمی - نه مصاحبه ای - نه گزارشی - ... پس این صدا و سیمای نجیب مرکز گلستان چکار میکند؟ آه حواسم نبود.از بس مشغول ساختن برنامه های جذاب !!و مفرح!! و پربیننده !!و تهیه گزارشهای خبری توپ!! و هلو!! و پر سرو صدا!! و حیاتی!! هستند که وقت و فکری برای این کار نمی ماند. ترجمه سیستانی حقوق بشر در ادامه مطلب ... تبصره: اعلامیه حقوق بشر(انگلیسی) پرده اول:آقای عبید زاکانی چند روزی بود که به قصد تجارت و سیاحت و زیارت و.... از شهر و دیار خود رفته بود.پس از چند روزی که به موطن و کاشانه خود برگشت مشاهده کرد که مردمان کوی و شهرک و بلوار با دیدن او به پچ پچ و زمزمه های مرموزانه میپردازند.لختی اندیشید و تفکر به آن را به پس از خواب قیلوله سپرد.پس از استراحت و صرف مأکولات و مشروبات حلال به تحقیق و تفحص در این باب مشغول شد.بامراجعه به جعبه چاپاری(صندوق پستی آیندگان) و تارنامه ها(بعدها به آن ایمیل میگویند) با مطالبی نه چندان آشنا و نا مفهوم روبرو گشت که بلافاصله با قطع ارتباط مخ و اعصاب و دست و پاها و حافظه ، با پیشانی و با حدت و گرانی بر روی سنگفرشهای پارکینگ( محل نگهداری چهارپاهای فولادین)سقوط کرد و لاجرم به شفاخانه 5 آذر(راستی چرا به آن 5 آذر میگویند؟)روانه و بدستور حکیم الحکما شیخ الطبباء ابو شهریار سمنانی به اندرونی تیمارهای مخصوص برده شد که الحمدالله به کوری چشم اعدا و شادی قلب احبا به جریان حیات بازگشته و امتی را شاد کردند. پرده دوم:از چندین سال قبل آقا عبید و خانم امیلی برونته پس از آشنایی در فضا(آسمان را نمیگویم.فضای مجازی را میگویم) تصمیم میگیرند در جهت تنویر افکار عمومی و خصوصی و معرفی چوسان قدیم اقدام به همکاری و حِرارت(همان نوشتن است.گیج نشوید) بصورت مخفیانه و به روش ارباب یونتاوال بنمایند.در این بین خانم مارپل که از قضا در پس پرده از مخاطبین تحریرهای آنها بوده به این مطالب مشکوک شده و سعی در رازگشایی از این پرونده و معما میکند.بنا بر این با همان عینک مخصوص و صد البته با یک فقره ذره بین به این گندگی(قابل نگاریدن نیست) و کیف زنانه مخصوص و بصورت نیم قوز کرده و تازگیها با جامه پرانی و درانی فس فس کنان به دنبال جمع آوری مدرک و سند و مستندات و سر نخ و ... و چیدن آنها با آجر و سیمان در کنار هم و ساخت مناره جنبان میرود. پرده سوم:خانم مارپل هر چند روز یکبار باصطلاح عوام برگی انداخته و یکدستی زده تا بلکه نکته ای عایدش شود.از جمله اینکه خانم برونته زن نیست و مردانگی دارد .البته گناهش گردن خودش.اینکه خانمی را آقا بنامیم و بدانیم و برعکس گناهی بس نابخشودنی و عظیم و مستحق سنگسار و سنگبارمیباشد. البته تکذیبیه های عبید و برونته هم ایشان را مجاب نکرده و تفکر و اندیشه شان را سخت در این قالب توجیه نموده بودند. پرده چهارم:در ایامی که عبید جهت آزادی روح و روان و تلذذ از طبیعت به کنار جیحون رفته بود گویا در ایالت بغداد انجمنی برگزار گردیده و در بین وزرا و سرداران و صاحب منصبان صحبتها و گفتگوهایی رد و بدل گردیده که چندان به مذاق و طبع گروه دموکرات خوش نیامده است.در این بین شخصی مجهول الهویه به ایراد سخن پرداخته و ضمن گفتارهایی به تشعر و تغزل پرداخته و علیه مارکوپولو قصیده هایی خواند.خانم مارپل که در آن انجمن عضو بوده(به شماره کارت عضویت 88 و به رنگ سبز)حدس میزند که با توجه به نوع ادبیات و ردیف و قافیه و متلکها او همان عبید زاکانی مجهول الهویه مجهول المکان مجهول الکسبه مـ..... میباشد. پرده پنجم:ظاهراً در غیاب عبید "سر چرچیل انگلوساکسون"(گویند ولایتی در آنسوی جهان و در 3000 فرسخی جرجان میباشد) که در آینده نگریها ید طولانی (و البته برعکس)داشته در دارالحکومۀ ملتها(گوییا سازمان ملل نام دارد) اعلام کرده که عبید زاکانی و امیلی برونته هر دو یک بشر بوده و تمام این مکتوبات تراوشات ذهنی و مکتوبات یک نفر میباشد که همانا عبید زاکانی جرجانی میباشد. پرده ششم:خانم مارپل پس از شنیدن اظهار نظر سر چرچیل و با توجه به مشاهدات و مدارک و جعبه های پشت سرهم شکل انداز و زنده(آیندگان به آن دوربین مداربسته ودیجیتالی میگویند)(عجب کیفیتی دارند اینها.گویا در کاسه گلی پر از آب به شخصی نگاه میکنید) به نظمیه "بویو " رفته و به "سربازرس جپ" اعلام میکند که هر دو یکی بوده و باید چهره او را به سایر ملل ارسال تا همگی از وجود او آگاه شده و او را سرافکنده نماییم.سپس پیغامی برای مارکوپولو نوشته و به او میگوید که عبید زاکانی در" انجمن شاعران مرده" بغداد در مورد شما جفنگیاتی گفته و نسبتهای ناروایی داده و شما را به خیانت به "جومونگ" محکوم کرده و گفته که باید او را با سلاحههای فولادین و یا گیوتین اعدام کرده تا درس عبرتی برای مخالفین و معاندین گروه دامول و امپراطوری گوگوری باشد.مارکوپولو هم از همه جا بیخبر و بدون کنکاش و بررسی و تحقیقات و مراجعه به بخش دیپلماتیک نظمیه، سریعاً به ونیز برگشته و ابتداً نسبت به امپراطور در مراسمی اظهار وفاداری و بیعت مجدد میکند و سپس با نامه ای و توسط "تایتانیک" به عبید پیام میدهد که خانم مارپل چه میگوید؟ پرده آخر:ما هم به عبید حق میدهیم که پس از مسافرت با دیدن و شنیدن این اتفاقات مدهوش گشته و زیر تیزی جراحان برود.حال مردم ناتینگهام مانده اند که چه کنند. آخرین خبر:از شفاخانه پیکی رسیده و خبر آورده که عبید در کمال صحت مزاج و تندرستی و پس از پرداخت چندین کیسه درهم ترخیص گشته و بسوی منزل رهسپار گشته است.پس از لختی استراحت به کار خود وهمکاری با امیلی برونته مشغول شده و خانم مارپل و سر چرچیل را به رستم دستان واگذار نموده و مارکوپولو را نیز به ادامه مسافرتها و دیدار با افراسیاب و چنگیزخان و لین چانگ و مالکوم ایکس و زورو و ژول ورن و ... فراخوانده و از او حمایت کرده است. بازیگران: عبید زاکانی جرجانی منصور امیلی برونته مهر خانم مارپل جامه پران سر چرچیل آنگلوساکسون احمد(سیستانیها در کتول) مارکوپولو والی طبرستان انجمن شاعران مرده وب نویسان مردم ناتینگهام خلق الله تبصره:این سرگرد سریال رستگاران هم ما را کشت با این بطری آب معدنی و آب خوردن ها.
در بخش موسيقيهاي محلي اقوام ايراني نيز هفت گروه از استانهاي اردبيل، گيلان، خراسان شمالي، مازندراني، لرستان، كهگيلويه و بويراحمد و سمنان، معرفي شدهاند. (در اینجا باز هم اسم و نام و یادی از گروه موسیقی سیستانی برده نشدو گوییا مسئولین عزیز و دوستان گرانقدر فراموش کرده اند که یکی از جاذبه های نمایشگاه و دلایلی که تعداد بازدیدکنندگان بیشتر میشد اجرای زنده همین موسیقی سیستانی بود)
در مراسم موسيقي آييني اين جشنواره كه مراسم آن صبح امروز در شهرستان گنبدكاووس برگزار شد، اقوام مختلف از جمله ترك و كرد و فارس به اجراي موسيقي محلي و نمايش آيينها پرداختند.
محورهاي سومين جشنواره فرهنگ اقوام ايرانزمين معرفي و نمايش آداب و رسوم و ويژگيهاي فرهنگي اقوام ايراني است كه اجراي موسيقي محلي اقوام ايراني آن در سالن فرهنگي ـ هنري ارشاد شهرستان گنبدكاووس در حضور ميهمانان و علاقهمندان و مردم اين شهرستان طنينانداز شد.
برگزاري نمايشگاه جاذبههاي گردشگري استانها و نمايشگاه صنايع دستي استانها و مسابقه جشنواره غذاهاي سنتي و برگزاري تورهاي استانگردي با حضور مديران دفاتر خدمات مسافرتي برجسته كشوري است.
ادامه مطلب
ادامه مطلب
ادامه مطلب
ادامه مطلب
| Design By : Night Skin |
